تبليغاتX
اینجا هوا بارانیست
اینجا هوا بارانیست
خاطرات ،شعر ،مطالب جالب
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  تازه چه خبر!     پنجشنبه چهاردهم آبان 1388-10:2-من  
سلامي گرم همراه با يه عالمه دلتنگي به همه دوستان عزيزم ........قربون همه تون.

خبر تازه اينكه هنوز نه سركار ميرم و نه كسي اومده كه منو بگيره(منظورم همون شاهزاده سوار بر اسب سفيد و اين حرفاست).

ومهمتر اينكه ارشدم گند زدم اونم چه گندي؟!

ولي هنوز همون آدم شادو اميدواري كه بودم هستم چون زندگي ارزشش خيلي بيشتر از ايناست،در ضمن اينا اصلا شعار نيست.الانم از يه كافي نت دارم براتون مينويسم چون دلم براتون خيلي تنگيده بود.

خيلي دوستون دارم و هميشه به يادتون هستم.

تا بعد..................................


لینک به نوشته  |   
 
  شاید پایان.......     جمعه هجدهم بهمن 1387-10:46-من  
سلام به همه دوستای خوبم

توجه فرمائید .                                                  توجه فرمائید.

صدای منو از وبلاگ اینجا هوا بارانیست میشنوید.

اینجانب در صحت و سلامت کامل بسر میبرم و با عزمی راسخ به جنگ با ابرقدرتها ببخشید کنکور ارشد (جوگیر شدم،اینم بخاطر نشستن پای برنامه های تلویزیونه) میروم.

شاید بعد کنکور نتونم بیام اینجا ، ولی هیچوقت فراموشتون نمیکنم .

وبلاگمو حذف نمیکنم چون بقول قدیمیا به دلم برات شده که برمیگردم شاید نه از این مکان(مغازه داداشی) .

خلاصه اینکه حواستون باشه فرتی منو از لیست دوستانتون حذف نکنین ،چون برمیگردم ولی کی معلوم نیست.

فاصله ها هیچوقت حریف خاطره هانیست................همیشه توخاطرم هستین .

تک تکتون تو یادم میمونین.

کلی حرف داشتم که اینجا بنویسم ولی باشه انشاءالله با قبولی ارشد مفصل براتون مینویسم.

از اینکه همراهم بودین خیلیییییییییییییییییییییی ممنون.

تا شروعی دیگر ....................بای



..............................rafttan  hamishe  por az ghamast


لینک به نوشته  |   
 
  27     یکشنبه ششم بهمن 1387-11:30-من  
سلام به دوستای خوبم

اینروزا دارم سعی میکنم کمی درسارو مرور کنم.

روز پنجشنبه مراسم سالگرد یکی از اقوام بود .قرار شد سر کار نرم و بمونم خونه وبه کار خطیر خونه داری بپردازم.

صبح هوا بارونی بود واسه کار مغازه مجبور شدم یه کوچلو بیام بیرون و زودی برگشتم خونه.

من متعجبم چرا بعضی از خانما میگن کار خونه سخته من اونروز کلی کار کردم ولی اصلا خسته نشدم.مثلا غذاییو که مامان پخته بودو مراقبت کردم تا خوب جابیفته و مهمتر اینکه نسوزه ودیگه اینکه ظرفایی و که مامان شسته بودو جابجا کردم و همچنین برنجیو که مامان شسته بود واسه نهار پختم.

دریغ از خستگی وبعد رفتم کلی درس خوندم و نزدیک ظهر از باغچه سبزی چیدم و شستم و بساط نهارو آماده کردم تا داداشی و بابا بیان.

بعد نهار داداشی کلی از دستپختم تعریف کرد راستش اول نمیخواستم بگم که مامان غذارو آماده کرده ولی گفتم .داداشی گفت همینم کلی کاره(نسوزوندن غذا -آماده کردن برنج و....)

  یه تصمیم جدید گرفتم اونم اینه که در زندگی آیندهاگه شوی عزیز موافقت کنه که از نظر مالی هوای بنده رو داشته باشه بی خیال کار بیرون بشم و با خیالی آسوده به کار شیرین خونه داری بپردازم.

دیروز یکی از دوستای بابا  واسه نهار اومدن خونمون .بقیه خواهرا نبودن مامان خواست زودتر برم کمکش .دوست بابا عجیب گیر داده بود به من هرکاری میکرد م الکی خودمو سرگرم نشون بدم تا باهام حرف نزن نمیشدراستش از یه اخلاقش خوشم نیومد مدام جلوی خودم ازم تعریف میکرد.شاید عجیب باشه من از اینکه یکی جلوی روم ازم تعریف کنه بدم میاد و دیگه در دیدارهای بعدی سعی میکنم زیاد آفتابی نشم.

بعد از نهار خواستیم بیایم مغازه دوست بابا گیر داد مارو برسونه هرکاری کردیم نشد که نیاد .مارو رسوند و با خانمش برگشتن ویلاشون.

راستش من الانا هیچ چیز برام دوستداشتنی تر از پیاده روی با داداشی نیست .مسیر کوچه تا خیابون اصلیو که حدود ۱۵-۱۰ دقیقه راهه رو پیاده میریم البته گاهی هم بابا مارو میرسونه.

 دیشب وقتی بابا از دوستش حرف میزد گفتم من فکر میکنم دوستتون کمی تا قسمتی خالی بند تشریف داره .بابام گفت کمی آره ولی نه دیگه زیاد

دوست بابا شماره همراه و خونهشو بهم داد و اصرار میکرد که هر وقت در طول شبانه روز کاری داشتی بهم زنگ بزن و اصلا به باباتم نمیخواد چیزی بگی.

عصبانی شده بود که چرا طرحتو انصراف دادی بدون اینکه به من چیزی بگی . منم گفتم به خیلیا رو انداختم کاری برام نکردن (منظورم این بود که کاری ازت ساخته نبود) اونم با عصبانیت گفت از خودت حرف نزن بهم میگفتی بعد میدیدی چیکار میکردم.

بعد نهار با خانمش مارو رسوندن مغازه و خودشون رفتن ویلاشون.

من نمیدونم اینو باید پای خوش شانسی یا بد شانسی بزارم یا بقول مامانم بگم مصلحت این بوده که وقتی کار از کار میگذره همه میخوان واسم کاری بکنن ولی اونموقع که موقع اشه احدی و ناسی نیست .

همیشه سعی کردم امیدم بخدا باشه قربون خدا برم که تا حالا فقط منو پیچونده

یه چیز دیگه که اینروزا انرژیم و چند برابر میکنه اینه که بابا الان دوبار میگه من کبرا و فاطیمارو یه خواب خوبی دیدم منم گفتم بابا فقط سعی کن تعبیر خوابت مربوط به دانشگاه باشه.

وصد البته اعتقاد شدید به این دارم که اگه سر کار نرم و ارشدم قبول نشم زندگی واسم ادامه داره و کبرا عوض نمیشه البته این مربوط به چند هفته بعد اعلام نتایجه وبرگزاری مراسم آه و افسوس.

دوباره مضمون همه خوابام شده امتحان دادن .دیر رسیدن سر جلسه امتحان. بد دادن امتحان و.......ومطئنن بعد امتحانم مضامینش در زمینه اعلام نتایج خواهد بود.

دیشب از خواب بیدار شدم انگار خوابم تموم شده بود هر چی بخودم فشار آوردم که دوباره بخوابم .انگار نه انگار.ساعتو که نگاه کردم درست ۳:۴۳ بود دستمو دراز کردم طرف مجله ای مورد علاقه ام که فاطیما خریده بود و من اونو نزدیک بالشم گذاشته بودم تو تاریکی یه ذره نگاش کردم بد با خودم گفتم الان اگه یکی از اعضای خونه منو تو اون حال ببینه فکر میکنم بقول داداشم روانم دچار مشکل شده مجله رو گذاشتم کنار و دوباره تلاشی بیهوده برای خوابیدن.

تازه چشام گرم شده بود که ساعت گوشیم زنگ زد واین یعنی ساعت ۶ بعد نماز دوباره واستم بخوابم که بعد نیم ساعت اینبار گوشی ساعت فاطیما خواب نداشته رو ازسرم پروند وباز شروعی دوباره و اینبار ساعت گوشی سارا منو کاملا هشیار کرد و دیگه صدای تکراری هر روز صدای سماور روشن شدن لامپها و صدای بابام و صدای ماشین صدای ظرفها و.............رفتن بابا و سارا .و این یعنی ساعت ۷:۳۰ خواستم فرصتو غنیمت بدونم و دوباره چرتی بزنم که با صدای حزن انگیزی چشمامو باز کردم دیدم بله فاطیما داره آهنگ گوش میده اونم ساعت ۷:۳۰.چیزی نگفتم . بلند شدم و عازم کار.

دیگه حوصله اینکه سه بار داداشیو بیدار کنم و اون هربار از این پهلو به اون پهلو بشه وبه روی مبارکش نیاره .به یکبار صدا زدن اکتفا کردم و راهی مغازه شدم.

و این بود شرح روزای گذشته

دعام کنین که شدیداْ نیازمندم .

تا آپ بعدی.......................

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  26     سه شنبه یکم بهمن 1387-9:29-من  

سلام به دوستای خوبم

اینجا هواسرده ولی یه جورایی از الان عطر بوی بهار حس میشه ،تاحالا که برف نداشتیم ،یادش بخیر سال قبل برف شدیدی اومده بود باغدارا کلی ضرر کردن، منجمله دائی ها و شوهر عمه ام.

با این وجود  برف برام دوستداشتنیه،روز اول با وجود برف همه موندن خونه وکسی بیرون نرفت ،من ذوق زده رفتم تو حیاط ،اونموقع خونه مرحوم نه نه جان بودیم ،هوس برف بازی ودرست کردن آدم برفیو داشتم ،برفم میبارید و خواهرام میگفتن مگه بچه ای  اینکاراچیه؟ من با خودم میگفتم کو  تا سال دیگه ،تازه از کجا معلوم زنده باشم و دوباره برفو ببینم ،بچه ها از پشت پنجره نگام میکردن و نه نه جان هی  میگفت دختر سرما میخوریا،ولی من گوشم چیزی نمیشنید و فقط حواسم به برف بود،آدم برفیم هنوز کامل نشده بود که سارا و فاطیما هم به حیاط اومدن ،ساراهم شروع کرد به درست کردن آدم برفی ،دیگه موضوع حیثیتی ورقابتی شده بود،آدم برفیها ساخته شدن ،مال من کلاه حصیری داشت و مال سارا پلاستیک آبی وچشمهایش هم آبی بودورنگ آبی و سفید در کنار هم چه زیبا شده بود،فاطیما بیچاره را مجبور کردیم که ازمون عکس بگیره ،اونم نه یکی و دوتا ،چه ژستهایی هم گرفته بودیم ،من آدم برفی خودمو تو بغلم گرفتم ومطمئناً بعد من ساراهم همین کارو میکرد ،مثل همیشه ، اصلا بخاطر همین کارا بود که بعضی فکر میکردن ما دوقلوییم ،وگاهی دستهامون یخ میکرد و لباسامون خیس میشد برمیگشتیم توخونه و تجدید قوا میکردیم وهربار هم با مادری عصبانی مواجه میشدیم که مدام اعتراض میکرد مگه بچه این  اینکارا چیه ،لباساتونو  خیس میکنین ،تازه معلوم نیست این برف چندروز ادامه داشته باشه ،فقط امروز که نیست خودتونو نکشین، با با میخندید میگفت :زن چکارشون داری .

عکسهارو به مامان و بابا نشون دادیم ،هردو عینک زدن تا خوب ببینن وچه خوششون اومده بود،مادر خنده اش گرفت فکر میکنم از اینکه آدم برفیو بغل کرده بودیم.

ازخونه همسایه هم جیغ و داد بلند بود ،با اینکه تازه چند روز از نامزدی دخترشان نگذشته بود ولی چنان از دیدن برف از خود بیخود شدن که حتی نتوانستن جلوی داماد تازه، حفظ ظاهر کنن.

وچقد خنده ام گرفت وقتی دیدم داماد برای ابنکه خودی نشان دهدروی سقف خونه پدرزن مشغول پاک کردن برفها بود،یادمان باشد ما هم همینکار رابکینم تا شاید از شوی آینده خود اسطوره و قهرمانی بسازیم ،و بعدها بگوییم بلــــــــــــــــــــــــــــــــــه این شوی ما بود آن بالای ساختمان داشت کار خطیر برف پارو کردن را انجام میداد،البته اگر آن سال برف بیاید ،اگرچه آدم باید زرنگ باشد و راه چاره دیگری بیاندیشد.

وقتی وسط خاطره نویسی یاد کنکور می افتم چنان میخوره تو ذوقم که حد نداره.

تازه وقتی بیاد خالی بندیهایم میافتم ،كه امسال كارها ميكنيم وشما را درحيرت فرو میبریم و...........، کاش همه یادشون بره،اوه حرفه ماهها پیشه ،ولی فکر نمیکنم ،اگر شانس منه همه مو به مو حرفام تو یادشون مونده .

من از سگ عجیب میترسم ، شاید بتونم کنکور رو به سگ تشبیه کنم که میخواهد پاچه ام را بگیرد ولی  ولی اگر قبول شوم بی شک آنرا عجیب دوس میدارم.

نمیدانم چرا آینده ام را مثل هوای دیروز مه گرفته میبینم ،البته پشت این مه شاید چیزهای خوشایندی باشد و صد البته شاید هم نه ،من میخواهم خوش بین باشم.

وامروز عجیب حالت تهوع دارم و احساس میکنم نوشتهایم از این حالتم بی بهره نیستن.


تا آپ بعدی....................


با همکاری داداشی شیطنتی کرده ایم که انشاءالله نتیجه اش رادر اسرع وقت با تشریح کامل قضیه در پست بعدی مینویسم.

راستی مدتی باخبر گشته ام که در اثر بی احتیاطی اینجانب داداشی از وجود وبلاگ نازنینم مطلع گشته ،برام ناراحت کننده است.ولی چاره ای نیست.چون داداشیم را خیلی دوس میدارم .(پاچه خواری نبود ).


                                                      


لینک به نوشته  |   
 
  اینجا غزه است .     شنبه بیست و هشتم دی 1387-8:58-من  

سلام

جای یه همچین پستی تو وبلاگم خالی بود ، به لطف یکی از دوستان (آقا امید) این پستو به حمایت از کودکان بی گناه غزه میزارم.



در دشت لاله زاران
در شام غم گساران
درچشم بي قراران
باران گرفته باران
باران گرفته باران

درخانه سپيده
خورشيد نو دميده
بيتي از آن قصيده
يا ديده يا شنيده
اي نورهر دو ديده
سرباز سربريده
برخاك پاك ياران
باران گرفته باران
باران گرفته باران

هردم به جستجويي
دل مي رود به سويي
روي بنفشه خويي
لبخندلاله رويي
درخون شدآرزويي
فواره شد گلويي
از داغ نوبهاران
باران گرفته باران
باران گرفته باران





مهدی جان کدوم ظلم بزرگتر از کشتن کودکان پاک و معصومه؟

کاش بخاطر این کودکان بیایی !

کاش...!


تا آپ بعدی...............بای


لینک به نوشته  |   
 
  به یاد مرحوم نه نه جان .     چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387-9:53-من  

سلام

خوبین دوستان ؟

هیچوقت به ذهنم خطور نمیکرد یه روزی بشه که من دلتنگ نه نه جان بشم.

گاهی اوقات وقتی از دست نه نه جان دلگیر بودم به خواهرام می گفتم عمراْ من بعد مرگ نه نه جان براش گریه کنم.

ولی الان عجیب دلم هواشو کرده ، حتی دلم واسه غرغراشم تنگ شده،واسه کنجکاویهای بی حدش و......

گاهی اوقات باهاش حرف میزنم.

حتی گاهی از خواب میپرم احساس میکنم صدای سرفه اشو شنیدم یا صدای خس خس نفسش میاد.

درست مثل وقتایی که واسه نماز صبح بیدار میشد ، بلند بلند شیطانو لعنت میکرد و یا علی گویان خودشو به توالت میرسوند،ودرست بالای سرم من که میریسید انگار نفسش تموم میشد و صدای نفسش اذیتم میکرد و من گاهی اوقات زیر لب هر چی فحش بلد بودم بهش میدادم.

باورم نمیشه اینقد به یادش باشم ، با اینکه زیادم اخلاق خوبی نداشت وخیلی هم اذیتمون میکرد ،مدام بیادشم و عجیب تر اینکه هیچ کینه ای ازش ندارم،حتی به یادش که می افتم گاهی گریه ام میگیره.

قبلاً که خونه خودمون بودیم تو محل قدیمی ،گاهی اوقات که دلم میگرفت میرفتم خونه اش ، گاهی روی ایوانش مینشستم و تمام خاطرات گذشته جلوی چشمام رژه میرفتن ، اونموقع هایی که بچه بودیم تمام دلخوشیمون این بود که جمعه ها بریم خونه پدر بزرگ تا از نماز جمعه برگرده و برامون شیرینی بیاره ،محال بود یه جمعه یادش بره که برامون شیرینی بخره،در عوض نه نه جان شیرینیهارو ازمون میگرفت و نصفشون میکرد و به هرکدوممون نصفشو میداد وقتی پدر بزرگ اعتراض میکرد درجوابش میگفت بقیه اش باشه واسه دفعه بد وما هیچوقت نفهمیدیم منظور نه نه جان از دفعه بعد کیه،هیچوقتم دفعه بعد نشد.از قرار نه نه جان نصفه های شیرینیرو دو در میکرد.

دیشب با دیدن جومونگ یاد نه نه جان افتادم ، قبلا که سریال تاجر بوسانو نشون میداد ،درست موقع نهار خوردنمون بود ،واکثراً این سریالو دنبال میکردن علی الخصوص بابام.درست وسط سریال نه نه جان کنجکاویش گل میکرد و هی می پرسید و هر کی حوصله داشت جواب میداد ،نه نه جان خیلی مغرور بود گاهی حرف حرف خودش بود.

یادمه یه بار وسط سریال به بابام گفت ،پسر اینا اهل کجان؟

بابام همینجور که به صفحه تلویزیون نگاه کرد گفت : ژاپن.

نه نه جان گوشاش خوب نمیشنید ،گفت کجا؟

بابام دوباره گفت وحتی سه باره، نه نه جان که معلوم بود بازم نشنیده اینبار گفت : فکر میکنم اهل کرمانشاهن ،آره پسر؟

بابام که دیگه از کله اش دود بلند میشد واسه خلاصی گفت آره،کرمانشاهین.

نه نه جان کمی نگاه کرد وبعد گفت : نه بابا کرمانشاهی نیستن ،زنای کرمانشاه که روسری سر میکنن!!!!!

برنامه مورد علاقه نه نه جان کشتی بود ،وقتی کشتی شروع میشد بلند میشد سرجاش می نشست و چنان باهیجان تشویق میکرد که رگهای صورتش ورم میکرد و رنگش قرمز میشد.

من گاهی نگاش میکردم و میخندیدم.

گاهی اوقات وقتی میرفتم تلویزیونو روشن کنم میگفت :دخترم کشتیو بیار، من کلی براش توضیح میدادم که نه نه جان باید داشته باشه تا من بیارم بعد کلی تفسیر و توضیح تازه یادم میومد که نه نه جان الان 2 ساله که داره بصورت جدی تلویزیون میبینه،خونه خودش اصلا تلویزیون نداشت.

گاهی اوقات که از نه نه جان دلگیر بودیم ، میبردیم کانالی که ورزش داشته باشه وهمینکه نه نه جان جو گیر میشد کانالو عوض میکردیم، هیچوقت نمیفهمید ما با کنترل اینکارو میکنیم،فکر میکرد برنامه اش تموم شد.بعد کلی بد و بیراه می گفت و ما میخندیدم اغلب اینکارا رو منو سارا میکردیم ، و اونو تلافی وقتایی میدونستیم که داشتیم سریال مورد علاقمونو میدیدم و نه نه جان انگار وحی منزل رسیده که باید وسط سریال از خاطرات گذشته اش بگه اونم با صدای کاملاً بلند و رسا.

و یاد درختهای میوه و علی الخصوص درختهایی که نه نه جان خوردن میوه هاشو ممنوع میکرد ،بیشتر لذت تو خورن همون میوه ها بود، البته این بیشتر مربوط به چند سالی بود که مجبور بودیم خونه نه نه جان زندگی کنیم.

درختهای انجیر ،خرمالو ، واز همه دوستداشتنی تر آلوچه.

یادمه پنجره آشپزخونه نه نه جان رو به درخت آلوچه باز میشد ،همون درختی که میوهاش از همه بهتر بود ونه نه جان اجازه خوردنشو نمیداد، با سارا تصمیم گرفتیم با هر زحمتی شده یه دل سیر از اون آلوچه ها بخوریم ، اونروز شستن ظرف نوبت سارا بود ،نه نه جان مثل همیشه بعد صبحانه خوابیده بود.

قرار شد همینکه نه نه جان به سلامتی بیدار شد سارا خبرم کنه،دلشوره عجیبی داشتم همش تو فکرم بود نکنه سارا حواسش گرم ظرفا بشه و منو یادش بره، هر ازگاهی سارارو یواشکی صدا میکردم ومیگفتم چه خبر؟ میخندید میگفت :هنوز امنه.

اونروز قضیه بخوبی داشت تموم می شد تا اینکه سر نصف کردن آلوچه ها به تفاهم نرسیدیم و سارا با بدجنسی گفت کاش نه نه جان بیدار میشد و منم خبرت نمیکردم.

وجالبتر اینکه با قیافه معصوم و موجه ما نه نه جان اندکی هم بهمون شک نمیکرد و سر آخر تمام کاسه کوزه ها سر داداش کوچیکم خراب میشد.

گاهی نه نه جان یه موضوعو بد میفهمید واین قضیه مارو میخندوند البته گاهی ، ودر بعضی مواقع طرف باید جانش در میرفت تا موضوعی را به او بفهماند، یادمه یه روز صدام کرد رفتم پیشش دیدم یه سکه 50 تومانی دستشه ازم پرسید دخترم این چند تومنی؟گفتم :50 . گفت :نه ،فکر نمیکنم ،خوب نگاه کن،من با کمال اطمینان گفتم هست نه نه ،هست. چون تا بحال ندیده بود باور براش سخت بود و از طرفی هم اصرار داشت که حرف حرف خودشه، از بحثمون همه عصبانی شدن ویواشکی منو صدا میکردن که کوتاه بیا ،بذار هرجور دوس داره فکر کنه، ولی اون دوباره حرفشو تکرار میکرد و منم جواب میدادم، هم اعصابم خورد شده بود و هم خندم میگرفت از این همه سماجت ،درو باز کردم رفتم بیرون و یه جیغ کوتاهی کشیدم ودوباره برگشتم و بحث مهمو ادامه دادم تا جایی که رضایت داد یعنی ظاهراً قبول کرد و سکه رو گذاشت تو جیبش.

وقتی تو خونه زیاد میخندیدم اونم میخندید بعد میگفت خبریه؟

اگه یه روز زیاد حرف نمیزدیم میگفت چرا مکدرین ،خبری شده؟

نه نه جان دوبار وقتی از حسابش پول گرفت مقداری از اون پولو به من داد و ازم خواست واسه خودم طلا بخرم ،دلیلش این بودکه با داشتن یه تیکه طلا همیشه بیاد من می افتی ، نه نه جان نمیدونست که آدما با خاطراتشون تو ذهنها میمونن .

حالا که برمی گردم به گذشته هام میبینم تمام خاطرات کودکیم یه جورایی به  مرحوم نه نه جان و پدر بزرگ و خانه قدیمی و محله قدیمی گره خورده وبدجوری بهم وابسته اند.خدا بیامرزدشان .

 تا آپ بعدی.....................




لینک به نوشته  |   
 
  25     شنبه بیست و یکم دی 1387-15:27-من  

سلام سلام

خوبین .حتماْ همینطوره.

راستش هر وقت میشنیدم فلانی با فلانی ازدواج کرده اولین چیزی که به ذهنم میومد این بود که چه جوری همدیگرو پسند کردن؟کجا همو دیدن؟

و وقتی میگفتن دختر وپسر با یه نگاه یک دل نه صد دل عاشق هم شدن .برام خیلی عجیب بود.یعنی چی با یه نگاه؟

مگه میشه.یعنی واقعنی واقعنی با یه نگاه.تا اینکه دست روزگار کمکم کرد تا یه تجربه ای در این زمینه پیدا کنم.

یه روز که داشتم میومدم سرکار ،طبق معمول سرم پائین بود و فکر میکردم به چی یادم نیست.رسیدم

دم خونه یکی از هم محلی ها ،درست وقتی به دم درشون رسیدم در باز شد و یک عدد آقای بسیار

بسیار شیک ،خوش تیپ وووووو یعنی همونجوری که خوشم میومد با یه خانمی اومدن بیرون ،من

چشمام خیلی قشنگ داشت از حدقه میزد بیرون ولی تابلو نکردما، نمی شد خوب چهره آقای

محترمودید و طبق حدسیات خودم راه رفتنمو تند کردم و رسیدم سر ایستگاه ،حدس میزدم اونام بیان

ایستگاه بد ندیدم کمی هم از روبرو اونا رو ببینم.

اونام اومدن سر ایستگاه وجلوتر از من وایسادن و من اینبار بی خیال نوبت و صف شدم و اعتراضی نکردم

 .ماشین اومد و سوار شدیم خوب اونا جلوتر بودن نشستن و آقای محترم وسط نشست یه طرف

مامانش و یه طرف من.

وسط راه یه چیزایی زیر گوش  مامانش می گفت و می خندید.فهمیدم از من خوشش اومده  احساس

خانوما هیچوقت دروغ نمیگه .مگر مگر در مواقع استثنائی که شامل اینموردم نمیشد. آخه مطمئن بودم .

یه گوشی مشکی تو دستش بود هر چی منتظرشدم شماره ای بهم بده خبری نشد .نمیدونم شاید

جلوی مامانش نمیشد.

خلاصه تازه فهمیدم یه نگاه یعنی چی.ولی خدایش یه نگاه که نیست .من کلاْ حساب کردم یه ۱۵    

۱۶ نگاه بود البته نیم نگاههارو حساب نکردم.

فقط یه مشکل خیلی کوچیکی هست .

خیلی کم پیش میاد که من از کسی خوشم بیاد خیلی کم .چراش دیگه بماند.حالا بعد سالها از یکی

خوشمون اومد .

مشکلی میدونین چیه؟

این آقا محترم حدود ۲۴ سال با من اختلاف سنی داره.

یعنی اینکه ایشون ۴ سالشه ومن ۲۸ 

این پست فقط جنبه مزاح و شوخی داشت ولا غیر.

اگه احساسات دوستان عزیز زخمی شد خیلی ببخشید

خوب گفتم بخندین.همین. البته این ماجرا اتفاق افتاده .اما نه اینجوری.

 

تا آپ بعدی......................


لینک به نوشته  |   
 
  24     پنجشنبه نوزدهم دی 1387-9:22-من  
سلام

عزاداریاتون قبول باشه.

حرفای زیادی داشتم که اینچنوقت بیام بنویسم ولی نمیدونم چرا حسش نبودسرما هم داشتم.

چه هوای سردی شده.

با خوردن شلغم و لبو .........تونستم سرماخوردگیمو کنترل کنم و الان یه دوروزی میشه که دماغم هیچگونه نشتی نداره .حالا بماند که دماغمو اونقد کشیدم که شبیه دماغ دلقکهای سیرک شده.

بابام میگه دختر چه جوری سرما میخوری ؟یا نکنه سرما میادتورو میخورهمنم فکر میکنم نظریه دومی درست تر باشه.

با خوردن لبو یاد یه خاطره از دوران بچگیم افتادم :

تو فصل زمستون بابام یه شب لبو خرید ومامان اونو واسه بعد شام آماده کرد .بابا هی از فواید لبو میگفت مابچه ها هم تا تونستیم خوردیم .فردا وقتی رفتیم توالت چیز غیرمنتظره ای دیدیم.وهیچکدوممونم جرات گفتنشو نداشتیم تا اینکه نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای بود که جریان به مامانم گفت واونم خندیدو گفت بخاطر خوردن لبوئه.حالا جریان چی بود ؟

باخوردن لبو رنگ ادرار هم به رنگ لبو یعنی تقریبا قرمز میشهواین چیزی بود که ما نمیدونستیم وتوعالم بچگی چقد ترسیده بودیم.

تا آپ بعدی..........

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  چگونه جوان بمانیم ؟     یکشنبه پانزدهم دی 1387-16:5-من  

چگونه جوان بمانیم 

HOW TO STAY YOUNG

چند راه ساده ، که همه هم بستگی به انتخاب شخصی خود ما داره .

  1 - اعداد بدرد نخور را به دور بریز . این شامل سن ، وزن و قد میشه . اجازه بده

 پزشکان برای اونها نگران باشند ، برای همین به اونها پول میدی دیگه .

2- فقط با دوستان خوش اخلاق معاشرت کن ، غرغروها و بداخلاقها نابودت میکنند

 (ضمناً اگر جزو اون غرغروها یا بداخلاقها  هستی این رو به خاطر بسپار) .

3- شروع به یادگرفتن کن . کامپیوتر ، هنر ، باغبانی،سرود و موسیقی، . . . هرچیزی که دوست داری ،

 هرکاری که اجازه نده مغزت بیکار بمونه . "مغز بیکار کارگاه شیطانه" ، و نام شیطان

 اینه : آلزایمر!

4 - از چیزهای کوچک و ساده لذت ببر .

5- به جاهای نادرست و پر گناه نرو

برو به خرید ، حتی مسافرت به یه شهر ویا یک کشور دیگه اما نه به جائی که پراز

 گناه و خطاست وهمیشه یادخدا باش.

 6 - بیشتر مواقع طولانی بخند . آنقدر بخند که احتیاج به نفس تازه داشته باشی . و

 اگر دوستی داری که تورو میخندونه بیشتر وقت خودت را با او بگذرون

7- اشک و غصه هم پیش میاد؛ یه کم گریه زاری کن ، یه کم غصه بخور و تحمل کن و بعد حرکت کن . . . تنها کسی که تمام عمر با تو خواهد بود ، خودت هستی .

تا زنده ای زندگی کن .

8- دور وبرت رو پر کن از هرچیزی که دوست داری ، فامیل ، هدایا و یادگاریها ،

 موسیقی ، گل و گیاه ، سرگرمیها ، هرچیزی که خودت دوستش داری .

خونه تو پناهگاه توست .

9- قدر سلامتی خودتو بدون :

اگر خوبه ، نگهش دار و مواظب باش ،

اگر استوار نیست ، بهترش کن ،

اگر هم بدتر ازاونی است که خودت بتونی کاری بکنی ، خوب کمک بگیر .

10- در هر موقعیتی عشق خودت رو به کسانی که دوستشون داری بیان کن و بگو.

من که خیلی خوشم اومد؛جالبه!!


برگرفته ازسایت :http://www.zibaweb.com



لینک به نوشته  |   
 
  23     چهارشنبه یازدهم دی 1387-10:7-من  
سلام به همه دوستان

از روی همتون شرمنده ام که پست قبلیمو کامل نکردم

نه نه جانم  فوت شد این چند روز نشد که بیام . فقط یه روز بعد ظهر اومدم که کار دختر خاله امو که تحقیق دانشگاهش بودو انجام بدم فقط تونستم تا همین حد خبر بدم که نمیتونم بیام .واقعا شرمنده

سعی میکنم در اولین فرصت مفصل براتون جریانو توضیح بدم.

 ببخشین.


نه نه جان حالش خیلی خوب بود و حتی به ذهنمون هم خطور نمیکرد که بخواد بمیره.

روز جمعه مثل همیشه خواهرم  با بچه اش خونمون بودن ، صبح به پیشنهاد داداشم قرار شد برای تنوع بریم بیرون ، مکان خاصی مد نظر نبود ، بابام پیشنهاد کرد بریم یه منطقه کوهستانی که برف اومده واسه ما که هنوز  امسال برف نداشتیم وسوسه برانگیز بود.

فقط مشکل اینجا بود که همه تو ماشین بابا جا نمیشدیم .

ساعت 8 سفره صبحانه جمع شد ، بابا با مهدی (خواهر زاده ام) بازی میکرد ونه نه جان هم نازش میکرد.

تقریبا ساعت 10بود و نه نه جان مثل همیشه بعد صبحانه گرفت خوابید هر کدوم مشغول کاری شدیم که یکی زنگ خونه رو زد ، شوهر خاله بابا بود ، مثل همیشه سر زده و بی موقع !!!

با صدای بلند شروع کرد به احوالپرسی با بابا و مامان و نه نه جان از جاش تکون نخورد ، گاهی خودشو میزد به خواب حدس زدیم شاید اینبارهم ، من مثل همیشه که حوصله بعضیا رو ندارم جلو نمیام اینبار هم رفتم تو اتاق و خودم سر گرم کردم.

از تو حال صدای نگران مادرمو میشنیدم که نه نه جانو صدا میزد اول زیاد جدی نگرفتم ، چون نه نه جان نسبت به این شوهر خاله یه خورده بدبین بود یعنی معتقد بود که چشمش میگیره و اغلب وقتی میومد خونه مون نه نه جان خودشو میزد به مریضی .

هر چی مامان صدا کرد نه نه تکون نخورد ، بابا هم صداش کرد ،خبری نشد منم اومدم بیرون ،اینبار مامان زیر سرشو گرفت و بلندش کرد نه نه داشت خر خر میکرد و رنگش زرد شده بود ،راستش همه ترسیده بودیم ، شوهر خاله گفت فشارش بالاست ، ولی قضیه جدیتر از این حرفا بود ، یک طرف بدنش شل شده بود .

همه مون حدس زدیم که سکته کرده .

با هزار بدبختی نه نه جانو با اون وزنش بلند کردن و گذاشتنش تو ماشین ، مامان و فاطیما و بابا بردنش درمانگاه .

با اینکه همه میدونستیم این دفعه دیگه نه نه جان نقش بازی نمیکنه و واقعا حالش بده ولی یه جورایی منتظر بودیم که برگرده ، حتی وقتی فریبا گفت حالا که نه نه نیست بیاین وسایلشو مرتب کنیم گفتم نه شاید ناراحت شه، حساسیت خاصی نسبت به وسایلش داشت و هیچوقتم عادت نداشت اونارو مرتب کنه ، گاهی سر همین موضوع بحثمون میشد.

درمانگاه شهر مون مثل همیشه امکانات لازمو نداشتن و اونارو فرستادن شهر بعدی ، فاطیما برگشت خونه وقتی جریانو پرسیدیم گفت حدسشون اینه که قلبشه.

با بابا اینا در تماس بودیم اینبار بعد کلی دنگ و فنگ اونارو فرستادن شهر بعدی ، و ساعت 8 شب بابا خبر داد که نه نه جان سکته مغزی کرده و تو آی سی یو بستریش کردن ، و ساعت 9 برگشتن خونه.

بابا و نه نه جان یه وابستگی خاصی بهم داشتن ، گاهی وقتی شکایت نه نه جانو به بابا میکردیم همیشه طرف اونو میگرفت وقتی اعتراض میکردیم میگفت اون پیره دلش میشکنه ، بابام تک پسر بود البته عموم شهید شده بود.

اونشب کاملا احساس کردم که بابا چقد نه نه جانو دوس داره و براش سخته که اونو تو اون حالت ببینه ولی بابا مثل همیشه مقاوم و صبور بود.

روز شنبه مثل همیشه اومدیم مغازه ، بابا از صبح رفت سراغ نه نه تا ظهر خبر از بهبودی نشد تنها خوشحالی بابا این بود که وقتی دستشو رو دست نه نه میزاره دستاشو فشار میده ، و این یعنی هنوز حس داره و بابارو میفهمه ولی همچنان حرف نمیزد .

نه نه جان تو حرف زدن لنگه نداشت ،آدم پر حرفی بود ، وقتی حالش بد شد زبونشم بند اومد ، من به بچه ها گفتم : فکرشو بکنین نه نه خوب شه ولی دیگه نتونه حرف بزنه ، چی میشه؟

بچه ها گفتن حتماً دق میکنه.

تا ظهر خبری نشد ، ساعت 7 غروب از خونه باهمون تماس گرفتن که مغازه بمونین بابا میاد دنبالتون .

از قرار  ساعت قبلش بابا و مامان میرن که نه نه جانو ببینن ، ولی به مامان اجازه نمیدن و بابا تنها میره پیشش ، نه نه جان در حال جون دادن بود و بابا اینو فهمید با هر بدبختی بود یه قرآنی از تو بیمارستان تهیه میکنه و شروع میکنه به خوندن سوره یاسین، و سر و صورت نه نه جانو دست میکشه و نوازش میکنه، واحتمالا تو اون خلوت کلی با نه نه جان دردو دل میکنه ، چون مامان میگه وقتی بابا برگشت پیشم گریه میکرد وقتی علتو پرسیدم گفت مادرم دیگه کارش تمومه.

ما منتظر بودیم که بابا بیاد دنبالمون تا بریم خونه ولی هرچی منتظر موندیم خبری از بابا نشد به مامان زنگ زدم گفت 15 که اومده دنبالتون ، داشتم با بابا تماس میگرفتم که داداشی گفت  بابا اومد از دور چهره با با گرفته بود و داشت با موبایلش حرف میزد ،وقتی حرفاش تموم شد اومد پیشمون ، رسیدیم خونه دیدم مامانم آماده بیرون رفتنه وقتی پرسیدم کجا گفت : همین الان از بیمارستان تماس گرفتن  و گفتن که نه نه جان تموم کرد.

شوکه شدم اصلا فکر شو نمیکردم که یه روز بخاطر نه نه جان اشک بریزم ، دلم براش سوخت، و عجیب دلم میخواست برگرده خونه.

هیچکدوم از بچه ها باورشون نمیشد.

شام مختصری خوردیم ، چقد بابا تنها بود.

دلم بیشتر برای تنهایی بابا سوخت .

باز هم تنهاتر شد.

به تک تک اقوام زنگ زد و خبر فوت نه نه رو داد ، داشتم به بابا نگاه میکردم و باخودم میگفتم یه مرد چقد میتونه صبور باشه.

همیشه آرزومه مرد زندگیم مثل بابام صبور و مقاوم باشه ، اگرچه از درون خورد میشه ولی ظاهرش آرامه و آرامشش باعث آرامش خونواده است.

و دوباره شاهد مرگ یکی از عزیزانم بودم که مدتها با ما زندگی کرد.

راستش وقتی شنیدم نه نه جان سکته کرده ، 100 صلوات برای سلامتی آقا نذر کردم که نه نه جان زمین گیر نشه و خداوند آبروشو حفظ کنه ، وصد البته میدونستم بازم مامان بیچاره من باید ازش پرستاری کنه.

شهادت عموم یادم نیست ،خیلی بچه بودم ، ولی بابابزرگ عزیزم که خیلی ماه بود تو خونه ما از دنیا رفت.

مادرم تنها پرستارش بود و عجب که عمه هام چه خوب قدر محبت مادرمو دونستن.

دوتا از عمه هام باهمون قهرن ، حالا چه فیلمی سر قبر نه نه بازی کردن بماند.

سه شنبه تو محله قدیمی مراسم سوم نه نه بود اکثر مهمانها برای نهار دعوت بودن.

و شب جمعه و شب شنبه ، یه شب تو محل قدیمی و یه شب تو محل جدید مراسم هفت نه نه جان.

همه معتقدن نه نه جان عمر با عزتی داشته و مرگشم مرگ خوبی بود و زجر چندانی نداشت.

شب اول محرم شب اول قبر نه نه بود.

اون شب خونمون مراسم داشتیم.

اونیکه میمیره راحت میشه وای بحال زنده ها با این تشریفاتی که اینروزا مد شده واگه بخوایم ندیده بگیریم متهم میشیم به بی اهمیت دونستن مرده و...... .


اگه ناراحتتون کردم منو ببخشین.

اگه دوست داشتین یه صلوات برای سلامتی امام زمان (عج) و شادی روح پدر بزرگ عزیزم و نه نه جان و عموی عزیزم و همه اموات بفرستین.

تا آپ بعدی..


لینک به نوشته  |