سلام به همه دوستان
از روی همتون شرمنده ام که پست قبلیمو کامل نکردم 
نه نه جانم فوت شد این چند روز نشد که بیام . فقط یه روز بعد ظهر اومدم که کار دختر خاله امو که تحقیق دانشگاهش بودو انجام بدم فقط تونستم تا همین حد خبر بدم که نمیتونم بیام .واقعا شرمنده
سعی میکنم در اولین فرصت مفصل براتون جریانو توضیح بدم.
ببخشین.
نه نه جان حالش خیلی خوب بود و حتی به ذهنمون هم خطور نمیکرد که بخواد بمیره.
روز جمعه مثل همیشه خواهرم با بچه اش خونمون بودن ، صبح به پیشنهاد داداشم قرار شد برای تنوع بریم بیرون ، مکان خاصی مد نظر نبود ، بابام پیشنهاد کرد بریم یه منطقه کوهستانی که برف اومده واسه ما که هنوز امسال برف نداشتیم وسوسه برانگیز بود.
فقط مشکل اینجا بود که همه تو ماشین بابا جا نمیشدیم .
ساعت 8 سفره صبحانه جمع شد ، بابا با مهدی (خواهر زاده ام) بازی میکرد ونه نه جان هم نازش میکرد.
تقریبا ساعت 10بود و نه نه جان مثل همیشه بعد صبحانه گرفت خوابید هر کدوم مشغول کاری شدیم که یکی زنگ خونه رو زد ، شوهر خاله بابا بود ، مثل همیشه سر زده و بی موقع !!!
با صدای بلند شروع کرد به احوالپرسی با بابا و مامان و نه نه جان از جاش تکون نخورد ، گاهی خودشو میزد به خواب حدس زدیم شاید اینبارهم ، من مثل همیشه که حوصله بعضیا رو ندارم جلو نمیام اینبار هم رفتم تو اتاق و خودم سر گرم کردم.
از تو حال صدای نگران مادرمو میشنیدم که نه نه جانو صدا میزد اول زیاد جدی نگرفتم ، چون نه نه جان نسبت به این شوهر خاله یه خورده بدبین بود یعنی معتقد بود که چشمش میگیره و اغلب وقتی میومد خونه مون نه نه جان خودشو میزد به مریضی .
هر چی مامان صدا کرد نه نه تکون نخورد ، بابا هم صداش کرد ،خبری نشد منم اومدم بیرون ،اینبار مامان زیر سرشو گرفت و بلندش کرد نه نه داشت خر خر میکرد و رنگش زرد شده بود ،راستش همه ترسیده بودیم ، شوهر خاله گفت فشارش بالاست ، ولی قضیه جدیتر از این حرفا بود ، یک طرف بدنش شل شده بود .
همه مون حدس زدیم که سکته کرده .
با هزار بدبختی نه نه جانو با اون وزنش بلند کردن و گذاشتنش تو ماشین ، مامان و فاطیما و بابا بردنش درمانگاه .
با اینکه همه میدونستیم این دفعه دیگه نه نه جان نقش بازی نمیکنه و واقعا حالش بده ولی یه جورایی منتظر بودیم که برگرده ، حتی وقتی فریبا گفت حالا که نه نه نیست بیاین وسایلشو مرتب کنیم گفتم نه شاید ناراحت شه، حساسیت خاصی نسبت به وسایلش داشت و هیچوقتم عادت نداشت اونارو مرتب کنه ، گاهی سر همین موضوع بحثمون میشد.
درمانگاه شهر مون مثل همیشه امکانات لازمو نداشتن و اونارو فرستادن شهر بعدی ، فاطیما برگشت خونه وقتی جریانو پرسیدیم گفت حدسشون اینه که قلبشه.
با بابا اینا در تماس بودیم اینبار بعد کلی دنگ و فنگ اونارو فرستادن شهر بعدی ، و ساعت 8 شب بابا خبر داد که نه نه جان سکته مغزی کرده و تو آی سی یو بستریش کردن ، و ساعت 9 برگشتن خونه.
بابا و نه نه جان یه وابستگی خاصی بهم داشتن ، گاهی وقتی شکایت نه نه جانو به بابا میکردیم همیشه طرف اونو میگرفت وقتی اعتراض میکردیم میگفت اون پیره دلش میشکنه ، بابام تک پسر بود البته عموم شهید شده بود.
اونشب کاملا احساس کردم که بابا چقد نه نه جانو دوس داره و براش سخته که اونو تو اون حالت ببینه ولی بابا مثل همیشه مقاوم و صبور بود.
روز شنبه مثل همیشه اومدیم مغازه ، بابا از صبح رفت سراغ نه نه تا ظهر خبر از بهبودی نشد تنها خوشحالی بابا این بود که وقتی دستشو رو دست نه نه میزاره دستاشو فشار میده ، و این یعنی هنوز حس داره و بابارو میفهمه ولی همچنان حرف نمیزد .
نه نه جان تو حرف زدن لنگه نداشت ،آدم پر حرفی بود ، وقتی حالش بد شد زبونشم بند اومد ، من به بچه ها گفتم : فکرشو بکنین نه نه خوب شه ولی دیگه نتونه حرف بزنه ، چی میشه؟
بچه ها گفتن حتماً دق میکنه.
تا ظهر خبری نشد ، ساعت 7 غروب از خونه باهمون تماس گرفتن که مغازه بمونین بابا میاد دنبالتون .
از قرار ساعت قبلش بابا و مامان میرن که نه نه جانو ببینن ، ولی به مامان اجازه نمیدن و بابا تنها میره پیشش ، نه نه جان در حال جون دادن بود و بابا اینو فهمید با هر بدبختی بود یه قرآنی از تو بیمارستان تهیه میکنه و شروع میکنه به خوندن سوره یاسین، و سر و صورت نه نه جانو دست میکشه و نوازش میکنه، واحتمالا تو اون خلوت کلی با نه نه جان دردو دل میکنه ، چون مامان میگه وقتی بابا برگشت پیشم گریه میکرد وقتی علتو پرسیدم گفت مادرم دیگه کارش تمومه.
ما منتظر بودیم که بابا بیاد دنبالمون تا بریم خونه ولی هرچی منتظر موندیم خبری از بابا نشد به مامان زنگ زدم گفت 15 که اومده دنبالتون ، داشتم با بابا تماس میگرفتم که داداشی گفت بابا اومد از دور چهره با با گرفته بود و داشت با موبایلش حرف میزد ،وقتی حرفاش تموم شد اومد پیشمون ، رسیدیم خونه دیدم مامانم آماده بیرون رفتنه وقتی پرسیدم کجا گفت : همین الان از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن که نه نه جان تموم کرد.
شوکه شدم اصلا فکر شو نمیکردم که یه روز بخاطر نه نه جان اشک بریزم ، دلم براش سوخت، و عجیب دلم میخواست برگرده خونه.
هیچکدوم از بچه ها باورشون نمیشد.
شام مختصری خوردیم ، چقد بابا تنها بود.
دلم بیشتر برای تنهایی بابا سوخت .
باز هم تنهاتر شد.
به تک تک اقوام زنگ زد و خبر فوت نه نه رو داد ، داشتم به بابا نگاه میکردم و باخودم میگفتم یه مرد چقد میتونه صبور باشه.
همیشه آرزومه مرد زندگیم مثل بابام صبور و مقاوم باشه ، اگرچه از درون خورد میشه ولی ظاهرش آرامه و آرامشش باعث آرامش خونواده است.
و دوباره شاهد مرگ یکی از عزیزانم بودم که مدتها با ما زندگی کرد.
راستش وقتی شنیدم نه نه جان سکته کرده ، 100 صلوات برای سلامتی آقا نذر کردم که نه نه جان زمین گیر نشه و خداوند آبروشو حفظ کنه ، وصد البته میدونستم بازم مامان بیچاره من باید ازش پرستاری کنه.
شهادت عموم یادم نیست ،خیلی بچه بودم ، ولی بابابزرگ عزیزم که خیلی ماه بود تو خونه ما از دنیا رفت.
مادرم تنها پرستارش بود و عجب که عمه هام چه خوب قدر محبت مادرمو دونستن.
دوتا از عمه هام باهمون قهرن ، حالا چه فیلمی سر قبر نه نه بازی کردن بماند.
سه شنبه تو محله قدیمی مراسم سوم نه نه بود اکثر مهمانها برای نهار دعوت بودن.
و شب جمعه و شب شنبه ، یه شب تو محل قدیمی و یه شب تو محل جدید مراسم هفت نه نه جان.
همه معتقدن نه نه جان عمر با عزتی داشته و مرگشم مرگ خوبی بود و زجر چندانی نداشت.
شب اول محرم شب اول قبر نه نه بود.
اون شب خونمون مراسم داشتیم.
اونیکه میمیره راحت میشه وای بحال زنده ها با این تشریفاتی که اینروزا مد شده واگه بخوایم ندیده بگیریم متهم میشیم به بی اهمیت دونستن مرده و...... .
اگه ناراحتتون کردم منو ببخشین.
اگه دوست داشتین یه صلوات برای سلامتی امام زمان (عج) و شادی روح پدر بزرگ عزیزم و نه نه جان و عموی عزیزم و همه اموات بفرستین.
تا آپ بعدی..